دیدار نزدیکه
التماس دعا
دلم برای همه کس و همه چی تنگه.... من هنوزم نمیدونم که من و ما چرا و چجوری به اینجا و امروز رسیدیم.... که اسمون اینجوری دوباره الماس اخترهاشو داده از دست...
من تو اوج تنهائی هام اینروزها تنها نیستم... ممنونم از شر و امیر دادا...
اگه خواستین بگین .... به پچ بگین... دیوارهامون بد جوری موش داره
تا بعد ... یا حق
بچه کوههای سیاه
خیلی ها توی این گذرگاه جا موندن و خیلی ها مدفون .... و من گیج و سر در گم .... حنساب کتاب زمان و تاریخ از دستم در رفته بد جوری... و صدای خرو پف امیر ....یواش یواش ابرها داره میره کنار و من توی جاده ای که هنوز تهش معلوم نیست دارم بازم ادامه میدم.... من هنوزم نمیدونم که یکهو و چه جوری از اول خوان ششم به اینجاش رسیدم.... من هنوزم نمیدونم خیلی چیزها رو... ادمیه دیگه... و ذاتش که میگن فراموش کاره....
راستی چرا بعضی از ما راحت فراموش میکنیم.... و چرا همین کار برای بعضی هامون سخته؟....
من هنوزم نمیدونم که فردا چی میشه... من دیگه نمیخوام که بدونم فردا چی میشه... هرکسی یه وظیفه و تکلیفی داره... من به همین عمل میکنم و به باقی اش کاری ندارم... اینکه بعدش چی میشه دیگه مهم نیست دست من هم نیست....
و اما من .... من زمین رو دوست دارم ... من اسمون مهتابیشو ... نم نم بارونش رو گرمی شبهای تابستونشو... من اواز تک تک پرنده هاشو... حتی کلاغ هاشو دوست دارم... من عاشق سیاره ای ام که تایمر ریستارتش الان دیگه شرو به شمردن کرده... و بعدش وقتی شکست بهمنی شروع بشه ....از خاک به خاک ... از خاکستر به خاکستر.... سنگ به سنگ....
راستی ما ادمها چرا و چطوری وحشی زیستن از یادمون رفت و وحشیگری رو از یاد نبردیم....
من خیلی نزدیک شده بودم... به خورشید... بال و پرمو بدجوری سوزونده.... من هنوزم وقت دارم ... اما اینبار دیگه تیر رو که بندازی جائی برای ایستادن نیست... حتی برای فرار...
اینبار میخام از زمان باقی مونده نهایت استفاده رو ببرم... میخوام دوباره به اواز پرنده هاش گوش کنم... یه بار دیگه سر سفره بابام نون بخورم.... میخوام روزهای تعطیل صبح زود برای کله پاچه از خواب بیدار شم.... میخوام بعدش دیگه به هیچی فکر نکنم...
اما ثانیه ها هنوزم دارند میان و میرند و تو مسیر سفرشون از الان تا فراسوی ابدیت تیک تاک کنان.... زمان باقی مونده رو برای من باز هم کمتر میکنن.... زمان... من هرگز به اندازه کافی نداشتم.... من هرگز حق انتخاب هم نداشتم... روزگاز همه اش رو پیش فروشی کرده بود و توی این جنگ نابرابر من برای همه کس و همه چیز برای تمامی چیزهای باقی مونده مجبور بودم بجنگم... تا همه رفتنتد و من ....هنوز....
بعضی ها رو دست خدا گرفت و خیلی ها رو دست روزگار... وهردو اش سخت و اما صادقانه که بگم فقط و فقط اونهائی رو که خدا گرفت هنوز عوض نشدند... یه سوال توی ذهنم باقی مونده که نه ربظی به فیزیک داره و نه الکترونیک.... اونم اینه که چرا عوض شدن با عوضی شدن همراهه؟
واما ما ادمها خیلی عجیب و بغرنجیم... البته یه گاهی وقتها... و صد البته هیچ کدوم شبیه هم نیستیم...و این از ذات دنیائی است که نه خودش و نه ادمیزادش دارای وفائی است که لااقل حیوانات ازش بهره مندند.... میبینی عزیز ... حیوانات معمولآ خوشبخت ترند... و(( اینو به کوری چشم تمام اون همکاران نابغه ای که حیوانات رو فاقد کارائی و دانش میدونن مینویسم))!!!!!
اما بعد اینکه یه گاهی وقتها تو جاده زندگی به انجائی میرسی که باید از جهنم گذری کنی و از گذرگاهی که خیلی ها بهش جنون میگن رد شی.... صادقانه بگم اینکه.... هیچ فورمول خاصی نداره و فقط باید دلت رو بزنی به دریا.... باید بری وسط میدون و یه کاری کنی.... کاری که دیگران شاید دلیلش رو هرگز نفهمند.... منظورم کار خاصی نیست... همینجوری میگم ...
بعضی از کارها حساب کتابی و فورمولی نیست.... خیلی از کارها هم حساب و کتاب و فرمولیه.... خدائی و مردونه اش رو بگم این یه گاهی وقتها یه مسئله فردی است وژیه گاهی وقتها نیست یعنی اگه بخوام بهتر براتون بگم... به ادمش بستگی داره.... یعنی دو به علاوه دو که به صورت قراردادی برای همه ادمها میشه چهار... نه کمتر و نه بیشتر.... اما واقعآ اینکه شاید بشه چهار که این خیلی ضعیفه... و همیشه یا کمتره یا بیشتر... میبینی رفیق به ادمش بستگی داره...
فهمیدن یعنی رنج... یعنی درد .. یعنی تنهائی... یعنی غربت توی وطن... نمیدونم یعنی نیست در جهان.
دنیا بزرگه و کوچیک... و یعنی اینکه نگران غروب خورشید باشی یا مرگ ماههیها ... یا نمیدونم گشنگی ادمها و بعدش یه بار به این نتیجه برسی که ای بابا اصلا مگه من کیم؟ نه جدی میگم...
نگران خیلی مسائلی که شاید توی پنج سال از پا درت بیارند و راحت بگم غرقه مسائلی هستی که همین امروز و هر دقیقه میتونن از پا درت بیارند ... این ذات ادمیزادی است که .....
standby to start the cunting a pused sequence...ready...stady....begin at ten..
یادم هست بچه که بودم همیشه رزمی کار میکردم و با اغاز نوجوانی ام کشتی رو... با باشگاه عقاب... یاد استاد مردانی و استاد زنگنه بخیر ... استاد مردانی اگه اشتباه نکنم متخصص هواپیمای pc7 بودند...
البته از صحبت که پرت نشیم... یه جمله ای رو توی باشگاه روی دیوار نوشته بودند که هنوز که هنوزه از یادم نرفته و اگه اشتباه نکنم حالا حالا ها هم از یادم نمیره و اون این بود که
افتادگی اموز اگر طالب فیضی .... هرگز نخورد اب زمینی که بلند است....
اما مشکل من و ما اینه که میخونیم و نمیفهمیم و ساده از کنارش میگذریم... مشکل من و ما بازم میگم ... هرچند از تکرار حرفهای تکراری بی مصرف خسته ام... اینه که ادمیم و بویی از ادمییت نبردیم... ماهیا میمیرند ... دریاها خالی از نهنگها میشند و اسمونها خالی از پرنده و ستاره... و من هرلحظه تو این دنیا به کوچکی خودم بیشتر واقف میشم و اما موجودات کوچیک همیشه پامال زیر چکمه کسانی اند که هرگز کوچکی و حقارت خودشون رو نمیبینند...
این کره خاکی زیباست ...کوچک و بی نظیر...
.
هنوزم بچه کوههای بلند و سیاه![]()
حاجی برات پیغام گذاشته باز... و اما دیوارهامون موش داره بدجور و موش ها هم که میدونی گوش دارند... بر گوش و موش و ... لعنت...
پس پچ رو بگیر و فقط همین...
سلی
شرمنده ام اگه نیومدم سراقت اما دیگه وقتش شده بود که اسلحمو از زیر خاک در بیارم و گیتار رو بگذارم سر جاش....
سلی ساعت ظهور .... دوازده روز از غروب حادثه ... تو قلب سرزمینهای وحشی از صالح به سمت ساعت یک نگاه کن... ... تنها بیا... منتظرتم...
مرد جاده های خاکی... قلب جاده های خاکی... قلب بهشت... خاک خدا... پچ یک یا علی
میگند بد ترین نوع تنهائی اونی است که ادم خودش بهش اعتراف کنه... اما مردونه تا حالا هیچ احساس کردی که تنهائی؟
تا حالا هیچ شده که صبح از خواب بیدار شی و متاسف باشی که هنوز زنده ای...؟
تا حالا شده که شب ها ساعتها توی تخت دراز بکشی اما نتونی بخوابی...؟
تا حالا شده که صبح وقتی توی تختت از خواب بیدار میشی... هیچ انگیزه ای برای بیرون اومدن از تخت نداشته باشی...
تا حالا هیچوقت خودت رو بیشتر از اندازه کاردیو بدنت مجبور به فعالیت کردی....
تا حالا بغضت رو در حال دویدن خوردی....
تا حالا برات شده که از شدت خستگی تب و لرز کنی....
تا حالا شده به این نتیجه برسی از یاد خدا هم رفتی یا نه...
تا حالا شده به این نتیجه برسی که پشت سرت جهنمه و روبروت قتله گاهی که شاید اخر همه چیزه....
تا حالا هیچ سراب دیدی....
تا حالا .....
تا حالا دلت شکسته....؟ تا حالا درد داشتی؟ تا حالا از درد دیگران دردت گرفته.... تا حالا از غصه بی غذائی دیگران از غذا خوردن افتادی؟... تا حالا از غصه کسی بیمار شدی... تا حالا به جز خود لعنتی ات به کس دیگه ای هم فکر کردی...
اگه اره با تو غریبه نیستم و اگه نه هیچی نگو فقط:![]()
خفه باش و گوش کن
بچه کوههای سیاه![]()
نعمت بزرگی است که ما ادمها هر کدوم به اندازه وسعمون ازش بهره میبریم .... مثل فهمیدن این که چیزهای مختلف چه گونه کار میکنند... اما برای فهمیدن ادمیزاد فقط و فقط باید خموش بود و شنید...
وقتی میگم گوش کن و تو شروع میکنی به حرف زدن در حقیقت تو کلام من پریدی...
وقتی میگم گوش کن و تو سعی میکنی راه حلی برای عوض کردن احساسات من بدی ... روی احساسات من پریدی
وقتی میگم کوش کن و تو شروع میکنی به حرف زدن و حرف زدن تو در حقیقت من و امثال من رو زیر خروارها خاک سرد احساساتی که از یه دید و جنس نیستن مدفون کنی و...
گوش کن این تنها چیزی است که من خواهش کردم....
وقتی من شروع میکنم به اینکه بگم من چطوری احساس میکنم و تو سعی میکنی به من یه راه حلی برای تغییر این احساس بدی ... در حقیقت منو نفهمیدی... من شاید امروز ضعیف باشم و لرزان اما بی مصرف نیستم و راه حل امروزه خیلی ارزون... فقط و فقط سی و پنج پنس(واحد پول اینجا)روزنامه ای رو برات میخره که توش میتونی راه حل های متعددی رو برای مسائل مختلف پیدا کنی و منی که بارها و بارها برای دیگران این کار رو انجام دادم بی مصرف نیستم و میتونم این کار رو برای خودم هم انجام بدم...
فقط و فقط گوش کن... این خودش هنر بزرگیه... و سعی نکن احساس دیگران رو و این که چه جوری راجع به مسائل فکر میکنه رو عوض کنی که ما ادمها دریچه دید متفاوتی نسبت به همدیگه داریم ...
و فهمیدن احساس دیگران کمک میکنه تا دیگه رفتار ازار دهنده دیگرانی که گاهآ خیلی نزدیکند بهمون دیگه انقدر ها هم ازار دهنده نباشه...
گوش کن... این تنها چیزی است که من درخواست کردم.... نه کاری کنی... نه جایی بری...
(بچه کوههای سیاه)![]()
(شرمنده ام بابت اینکه به فارسی به اندازه کافی سلیس نیست... و این تقصییر من نیست و اینروزها فارسی کم حرف میزنم... یعنی کسی برای حرف زدن نیست...)
بازم سلام....
این روزها معمولآ خیلی عمیق در حال فکر کردنم... نه به چیز خاصی ... به همه چی... به فیزیک به گذشته... به دوستان خوبی که نیستند... به اتفاقاتی که منو تا امروز کشونده .. و به خیلی چیزهایی که شاید حتی اندیشیدن در موردشون درست نباشه...
و اما اینروزها وقتی فکر میکنم معمولآ ناخوداگاه به دستهام خیره میشم و امیر اینو سوژه جکهاش کرده بد جور.... حقیقتی که نه امیر و نه خیلی ها هرگز نخواهند فهمید اما... معبر یست به پهنای گذشته ای که گاها روزهای تلخی رو در خودش دفن کرده...
اما همین گذشته روزهای شیرینی هم داشته.... روزهائی که معیار شیرینی اش رو با هیچ قندی نمیشه مقایسه کرد... ثانیه ثانیه بودن با خواهر و برادر کوچکی که تا بودم هم وقت کافی برای دیدنشون نداشتم و اما همون دقایق و عشق بودنشون.... منو بارها و بارها از جهنم گذروند.... و الان شش سال از اخرین باری که دیدمشون میگذره... و خدائی که شاهد گذران این سالها بوده ... ثانیه ثانیه.... و پدرم... اه....
پدرم... و عشق دیدنش... فکرش... شبانه روز با منه... یادش هنوز تمام حجم سینه ام رو گرم میکنه... و امیدوارم خدا هر چی از عمر من باقی هست برداره و به عمر اون اضافه کنه...
و من نوجوانی و جوانی ام رو در حال دویدن با نگاهی نگران خیره به پشت سر و چشم گریون تمام کردم و گذشتم از تمام گذشتنی ها... و تمام گذشته... بدی ها رو فراموش کردم... اونهائی رو که نتونستم ... کینه ای شد که سیاهی اش تمام لباسهام و دلم رو گرفت....
و اونی مجبورم میکرد :" شبها وقتی که خسته ای پاهات رو بگذار بالا...." مرهمی که اگر صادقانه اعتراف کنم درمان نیست اما مسکنی است نه برای پاها.... برای ذهن خسته... و بلبل سرگشته که میخوند به رفتنی ها دل نبند...
یه اعتراف صادقانه... من دنیا رو دیدم و گرچه میدونستم نباید دل ببندم بستم و این تقصییر من نبود.... چشم میدید و دل یاد میکرد .... و من سردرگم این وسط ... تا یاد گرفتم قوانین خشن گذرگاهی رو که همه توش در حال دویدنند ... عین یه روبات... عین یه ماشین... همه خسته با چشمهایی خالی از احساس... همه مقوائی و پوشالی و کم پیدا میشند اونهائی که حقیقی اند....
ناتمام
بچه کوههای سیاه![]()
بچه کوههای سیاه![]()
"و اما ما یه شتر وقتی زانو میزنه هنوزم خیلی از یه الاق بزرگتره"
این متن بالا رو یکی که خودش رو هم معرفی نکرده نوشته.... نمبدونم ایشون تا به حال از نزدیک یه شتر دیدن یا نه ... اما خب... مهم اینه که نه الزامآ... شیر تویه قفسی که براتون تعریف کردم .... هرگز زانو نمیزنه و تسلیم نمیشه... شیر تو قفس بازم شیره... برای اینکه فقط و فقط یه موجود وحشیه ... و موجودات وحشی تنها موجوداتی اند که برای خودشون متاسف نیستند... و من یه موجود وحشی ام... موجوداتی که نسلشون در حال انقراضه ... موجوداتی که به تنهائی خو کردند مثل نفس... تنهائی اما مسمومه... و اعتیاد اور... کشنده تدریجی است... اما بهش عادت میکنی و بهت خیانت نمیکنه... همدم اسراری میشه که هرگز بازگوشون نمیکنه... بهت قدرت فهم و تمرکز روی مسائلی رو میده که دریچه دید دیگران روش بسته است و در اخر ... شاید یه روز با هم از پا در بیایین... روزی که اگه ابری باشه و تاریک سایه ات هم به هات نمیمونه.. اما تنهائی تا لحظه ای که بخواهیش هست.... و در اخر تا ابد با بدن خسته تنها توی قبر میمونه...
ادمها خیلی عجیبیم.... یه گاهی وقتها دنبال مرگ میدویم و یه گاهی وقتها وقتی اون دنبالمون میدوئه ازش فرار میکنیم ... حقیقت اینه که مرگ توی یکی از همین تعارف کردنها و موش و گربه بازی ها ... یهو و یک دفعه ای میاد و یقه امون رو میچسبه...
یادم به رمضون پارسال که میافته میبینم خدا چیزی جز از خیر نمیخواد اما این ظرفیت فهم ماست که محدوده .... و البته خیلی خیلی هم محدود ... مرگ خودش یه نعمته اگه به وقتش بیاد...
حقیقتش اینکه بدجوری افسرده ام و نمیدونم باید چی کار کرد... نه اینکه عاشق کسی باشم... نه اینکه خوشی زیر دلم زده باشه... دلم برای مامانم هم تنگ نشده... حقیقتش یه کلام اونم اینه که دیگه نمیدونم ایراد لعتنی کار از کجاست....
دلم از این مردم مسخره تو خیابون به هم میخوره... و یه کلام برای خودم نمیتونم اینده ای ببینم... بیست و شش سالم شده و تا چشم به هم بزنم بیست و هفت هم داره میاد... بعدشم سی و همه چی تمومه یواش یواش... و بعد یه زندگی دیگه تو یه دنیای دیگه که حقیقتش چه خیری از این یکی دیدیم؟
حقیقتش کسی هنوز از اون دنیا بر نگشته و اینها شاید همه اش افسانه باشه... از خاک به خاک و بعدش هم هیچی... و اما اینها تمامش قصه است
بچه کوهای سیاه![]()
یه شیر تو هر شرایطی بازم یه شیره... میتونی بندازیش تو یه قفس... میتونی توی قفس خوارش کنی... میتونی شبانه روز روش خروار خروار کثافت بریزی... میتونی انقدر زبونش کنی که بچه های کوچیک از بیرون قفس با سنگ و چوب بزننش... میتونی تو یه کلام از یه موش هم کوچیکترش کنی...
حقیقت اینه که یه شیر تحت هر شرایطی بازم شیره و وای به اون ده دقیقه ای که از قفس بیاد بیرون... اونوقته که معلوم میشه کی شیر تره... اونوقته که فرق بین شیر و موش هویدا میشه.... فقط ده دقیقه... قبل از اینکه دژخیم با شلیک یه گلوله از پا درش بیاره...
خان گم کرده تفنگ
خوان ششم
بچه کوههای سیاه![]()
با پدرم حرف زدم ... فقط چند دقیقه .... اونم پشت تلفن... اما همین چند دقیقه هم حالمو حسابی جا اورد...
داشتم راجع به ادمها فکر میکردم... گاهی اوقات ما ادمها خیلی عجیبیم.... مثلا در نظر بگیرید یه گنجیشک رو که نه برای خوردن و فقط و فقط از سر تفریح! بچه ها با سنگ میزنن و بعد اون بزرگتری که از راه میرسه با هزار منت سر گنجیشک مادر مرده ... کله پرنده زبون بسته رو میکنه تا راحتش کرده باشه... البته این مسئله تو زندگی ما ادمها موارد متعددی داره... و صد البته نه فقط با گنجیشگها...
خیلی وقتها... ما برای اینکه خودمون رو نجات بدیم ٬ حاضریم دیگران رو قربانی کنیم... خیلی وقتها هم البته فقط از سر بازی این کار رو انجام میدیم ... و بعد هم هر وقت درد وجدانمون عود کرد بیخیال همه چی میشیم و گاهآ گنجیشک بدبخت رو راحت (شما بخونید نجات.... بسته به وجدان خودتون) میکنن...
اما عزیز حقیقت روشنه و خودتو به اون راه نزن.... روشنترش میکنم و بمون! جا نزن...
اگه بنا به نابودی هست ... بین امروز و فردا چه فرقی هست....؟ دیگه چه فرقی میکنه که کی و کجا؟
بازم بچه کوههای سیاه![]()
حقیقتش صادقانه بگم... با سلام شروع کردم چون راستش نمیدونم که چه جوری باید بنویسم... دستم خیلی وقته که به قلم نمیره و هر وقت هم که میره با کانال انگلیسی قاطی داره .... شاید برای اینه که تماسم با همه خیلی کم شده دوباره....
دلم میخواد از خیلی چیزها و خیلی ها بنویسم و صادقانه بگم در بند این نیستم که اونها بیان و بخونن چون اگه حتی بخونن هم نمیفهمن .... یعنی از جنس فهمیدن این مسائل نیستند... دقیقآ مثل من که از جنس فهمیدن اونها نبودم...
فهمیدن یه هنره و یه هدیه... یه قابلیت ارزشمندی که ادمها معمولآ اینقدر نادیده اش میگیرن تا از دستش میدن...
به هر حال.... بخشیدن و فراموش کردن کار خیلی سختی است اما صادقانه بگم وقتی از موضع قدرت بهش نگاه میکنی ... اونقدرها هم که میگن سخت نیست....
گاهی اوقات مسائل برای ما ادمها پیچیده میشه.... اما اگه ما بفهمیم این ما هستیم که مسائل رو برای خودمون و دیگران بغرنج میکنیم....
رفتار دیگران برامون ازار دهنده است اما اگه دلیل پشت همین رفتار رو گاهآ در نظر بگیریم ٬ اونوقت شاید دیگه دلیلی برای ناراحتی مون وجود نداشته باشه....شاید تمام همین رفتار ازار دهنده به رفتار و اعمال خودمون برمیگرده یا از نگرانی و عشق به خودمون ناشی میشه...
امثال ما ... خوب حرف میزنیم ... اما حقیقتش اینه که همه مون هم خوب میدونیم که به عمل قشنگ رفتار کردن از خوب حرف زدن خیلی بهتره....
با تمام این حرفها نه این که بخواهم از مشرب قسمت گله کرده باشم....
خیلی جاهای این کره خاکی رو گشتم.... کشورهای بیشماری رو دیدم و به زبانهای مختلفی میتونم حرف بزنم.... عجایب زیادی رو دیدم و حقیقت که ریشه به شدت تلخی داره...
ادمها از چیزهای وحشی میترسند و گرچه طبیعت رو میستایند.... چیزهای وحشی گرچه براشون زیباست اما به شدت ازش وحشت دارند و به نابودیش کمر همت گذاشتند.... اگه باور ندارید میتونید یه سر تشریف ببرید باغ وحش و از نزدیک تماشا کنید....
بعله .... از صحبت پرت نشیم.... ادمها ازاد به دنیائی میان که از اولین روز اهلی بودن و بندگی رو یاد میگیرند و من متاسف نیستم که :...ازاد به دنیا امدم و وحشی زندگی کردم... و هرگز تو تمام عمرم تا به امروز ندیدم که یه موجود وحشی برای خودش ناراحت و متاسف باشه.....
اما اینده تمام اون چیزی هست که ما امروز رو برای به دست اوردنش تلف میکنیم .... تمام اینده رو ما امروز میسازیم.... امروز روز بسیار مهمی هست.... اما فقط برای انهائی که از جنس فردا باشند....
ما اینده رو میسازیم..... این تنها جمله ایست که برای اخرین ادم وحشی این دنیا باقی مونده....
و فقط یه اه.... اونم اینه که دلم برای داداش کوچیکم و بابام خیلی تنگه و فقط همین...
بچه کوههای سیاه![]()
پرتسموث - انگلند
حقیقتش نمیدونم از کجا باید شروع کنم ... از کی و از کجا ... اما اینبار از تو برای تو مینویسم و از خودم برای خودم.....
د.... اخه بابا .... لعنتی.... اخرین باری که رفتی تو اینه و به خودت نگاه کردی چند وقت پیش بود ها؟
جون من پاشو برو تو اینه خودت رو ببین... ببین کجائی و چه کاره..... ببین حرفهات با اعمالت چقدر میخونه.... اگه اونوقت حالت از خودت به هم نخورد بهت تسلیت میگم.... چون یه چیزی اینچ اینچ روی وجدانت نشسته.... یه چیز تاریک.... یه چیزی که دیروز نبود رو وجدانت و امروز هست.....
اخ اخ اسماعیل..... چقدر پیر شدی و شکسته.... یادش بخیر بلبل سرگشته که میخوند ... مقاومت ادمها محدوده بعدش یا میمیرند ... یا تسلیم میشند..... دیگه وقت ندارم .... فقط شش دقیقه و بعدش تو جاده ام.... اما اینبار نمیرم.... و بر میگردم....
if you know what am i saying: i have been sit in durk so long... i have been hiding in side the shadows too long.... from some where middle of this smok... middle of this durkness and dust i shall rise again....i shal rise again
اما تو نمیدونی.... برای اینکه از جنسش نبودی.... هر چیزی جنس خودش رو داره.....
و برای اون عزیزانی که میان اینجا و سعی میکنن که زخمهای خونی قلندر رو هی لیلیک کنن مینویسم...
عزیز وقت رو تلف نکن و دعای خیر من فانوس راهت.... بعضی چیزها احتیاج به توضیح نداره... مخصوصآ اشتباهاتی که من از سر حماقت کردم و حالا شما میخواهی براش جوابی از حقیقت بنویسی.... میبینی لالائی بلدم ام خوابم نمیبره....
برای بودن باید از جنس موندن بود.... اما ادمها فانی اند... گاهی اوقات هم دنی....
شیر بچه قلب کوههای سیاه
پرتسموث- اینگلند